محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
50
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
چنانچه كبد اگر ذى حس مىبود چون محل تولد اخلاط است و بعضى حاداند و لذاع سخت ايذا روى مىنمود . و همچنان سپرز و گرده كه مصب مجارى اخلاط لذاعاند . و كذلك شش كه دايم الحركة است و ليكن غشائى كه بر جگر و ديگر اعضاى عديم الحس محيط است حس دارد تا عند ورود آفت بدان عضو طبيعت بر مقاومت آن مبادرت نمايد . اما عظام كه معاون بدن و دعامهء حركات است اگر اين حس مىداشت حيوان اكثر متألم مىماند به سبب ضغطه و مزاحمت و مصاكات كه احتراز از آن ممكن نيست . [ رابطه حواس ظاهرى با حواس باطنى ] بايد دانست كه حواس ظاهرى فى الحقيقة خوادم مدركه باطنيهاند و به منزلهء جواسيس و مخبران ويند . و أما التي في الباطن فالحس المشترك و الخيال و المتصرفة و الوهم و الحافظة اما آنچه در باطن مدرك است حواس خمسهء باطنى است كه مذكور شد و هر واحد مفصل گفته آيد . أما الحس المشترك هي التى يتأدى إليها جميع الصور المحسوسة اما قوتى كه مسمى است به حس مشترك آن است كه مىرسند به سوى او همه صورتهاى محسوسه ، يعنى حواس ظاهرى آنچه ادراك مىكند و در باطن آگاهى از آن مىشود تعلق بدين حس دارد ، لهذا او را مشترك گويند ، يعنى چون حواس ظاهرى مدركات خود را بدان مىرساند اشتراك او به حواس ظاهرى ثابت باشد [ اقامه دليل بر وجود حس مشترك ] و دليل بر وجود حس مشترك آن است كه مىبينم كه در ما امرى هست كه حكم مىكند در محسوسات من حيث التمايز به اينكه اين طعم غير اين لون است و حاكم بر اين ناچار است كه جامع اينها باشد ، يعنى بايد كه اين لون و اين طعم نزد حاكم مذكور حاضر باشد پس واجب است كه در ما چيزى باشد كه صور محسوسات در آن جمع شوند و آن جزو نفس ناطقه نيست ، زيرا كه محسوس را درك نمىكند مگر قوت جسمانى لمناسبة بينهما و ايضا حسى از حواس ظاهرى نيست ، زيرا كه هر واحد از آن درك نمىكند مگر محسوس را كه مخصوص بدان است ، براى آنكه بصر درك طعم نمىكند و ذوق درك لون نمىنمايد . و كذلك غير اينها ، پس واجب است كه آن چيز غير نفس ناطقه و غير حواس ظاهرى باشد و آن حس مشترك است [ در بيان ادراك حس مشترك و معنى مشاهده و تخيل ] و ادراك حس اشتراك مشروط به حضور ماده نيست . اما ادراك او اگر به حضور ماده است مشاهده گويند و اگر مع الغيبة است تخيل نامند ، به خلاف ادراك حواس ظاهره كه او مشروط به حضور ماده است و محلها أول البطن المقدم من الدماغ و موضع اين قوت اول بطن مقدم است از دِماغ [ فايده و دليل وجود حس مشترك در اول بطن مقدم دماغ ] و فائده بودن او در اين محل آن است كه تا صورتها كه محسوس به حواس ظاهر مىشوند به سهولت بدان متأدى شوند . و دليل بر بودن او در اين محل تجارب طبيه است كه مشهود است كه هر گاه كه به مقدم دماغ آفتى مىرسد اختلال در فعل حس مشترك پديد مىآيد . أما الخيال فهي التي تحفظ ما يقبله الحس المشترك من الصور المحسوسة بعد الغيبوبة اما حس دوم از حواس باطن خيالى است و آن قوتى است كه حفظ مىكند چيزى را كه قبول مىكند آن را حس مشترك از صور محسوسه بعد غيبوبت آن از حس ظاهر [ توضيحى درباره قيد غيبوبت ] و قيد غيبوبت بنا بر آن است كه صور محسوس مادام كه در حس ظاهر است از حس مشترك غائب نيست ، اما بعد غيبوبت حاجت بدين قوت است تا محافظت صور معينه نمايد ، لهذا گفتهاند كه : خيال خزانه حس مشترك است . [ در بيان فايده قوه خيال ] بدان كه اگر اين قوت نبودى هر آئينه هيچ چيز بعد غيبوبت ياد نماندى و آنچه كرّت ثانيه محسوس شدى بعد غيبت انسان او را نمىشناختى پس ضار را از نافع و صديق را از عدو فرق نهكردى